|
پرنده های قفسی عادت دارند به بی کسی .....
|

در کلاس روزگار
درسهای گونه گون هست
درس دست یافتن به آب ونان
درس زیستن در کنار این وآن
درس مهر
درس قهر
درس آشنا شدن
درس با سرشک غم زهم جدا شدن
در کنار این معلمان ودرسها
در کنار نمره های صفر ونمره های بیست
یک معلم بزرگ نیز
در تمام لحظه ها،تمام عمر
در کلاس هست ودر کلاس نیست!
نام اوست:مرگ
وآنچه را که درس میدهد؛
زندگی است!



سلام بر تو ای سالار و سرور آزادگان
![]()

![]()

![]()
یا مهدی بیا دلم تنگ ای اخرین امید ما بیا
چه روزها كه يك به يك غروب شد نيامدي
چه اشكها كه در گلو رسوب شد نيامدي
خليل آتشين سخن،تبربدوش بت شكن
خداي ما دوباره سنگ و چوب شد نيامدي
براي ما كه خسته ايم و دل شكسته ايم، نه
براي عده اي ولي چه خوب شد نيامدي
تمام طول هفته را در انتظار جمعه ام
دوباره صبح ، ظهر، نه، غروب شد نيامدی
![]()

|
| ||
|
نيمه شب، از نالة مرغي كه در ژرفاي ظلمت بال و پر ميزد زجا جستم نالة آن مرغ زخمي همچنان از دور ميآمد لحظهاي در بهت بنشستم نالة آن مرغ زخمي همچنان از دور ميآمد
ماه غمگين ابر سنگين خانه در غربت نالة آن مرغ زخمي همچنان از دور ميآمد لحظههايي شهر سرشار از صداي نالة مرغان زخمي شد اوج اين موسيقي غمناك، در افلاك ميپيچيد!
مانده بوده سخت در حيرت كه آيا هيچكاري ميتوانستم؟
آسمان، هستي، خدا، شب، برگها چيزي نميگفتند آه در هر خانه اين شهر، مادران با گريه ميخفتند، دانستم!
|

