|
پرنده های قفسی عادت دارند به بی کسی .....
|




هيچ کس نيست در اين دنيای کوچک من
که مرا چرخاند سوی خدا
که مرا يار شود در راهی
...که در آن می روم و می لغزم، می لغزم
هيچ کس حس مرا درک نکرد
هيچ کس اندکی از من نگرفت
هيچ کس ذره ای از بار مرا بر دوشش جای نداد
...من همانم که خودم می دانم
جنس من، عشق من و يار من اوست
همه هيچ کسانم همه اوست
و من از جنس خدايم اگرم هيچ کسم نيست کنون



سکوتم از رضایت نیست
دلم اهل شکایت نیست
هزار شاکی خودش داره
خودش گیر گرفتار
همون بهتر که ساکت باشه این دل
جدا از این ضوابط باشه این دل
از این بد تر نشه رسوایی ما
که تنها تر نشه تنهایی ما
که کاره ما گذشته از شکایت
هنوز هم بایبندیم در رفاقت
میریزه تو خودش دل غصه هاشو
آخه هیچ کس نمیخواد قصه ها شو
کسی جرمی نکرده گر بما این روز ها عشقی نمیورزه
بها یی داشت این دل بیشتر ها که در این روزا نمی ارزه
سکوتم از رضایت نیست
دلم اهل شکایت نیست
هزار شاکی خودش داره
خودش گیر گرفتار
