تبليغاتX
شاید دلتنگی باشه شاید عشق
پرنده های قفسی عادت دارند به بی کسی .....

ای رفیقان از شما جا مانده ام

در کویر سینه تنها مانده ام

گم شدم در ظلمت شبهای خویش

مانده ام سرگشته در دنیای خویش

 

یک بیابان ناله دارم در گلو

آب تلخ گریه دارم در سبو

من غریبم غربتم بی انتهاست

سینه ام با درد غربت آشناست

 

آتشی بودم که خاکستر شدم

شعر غربت را دگر ازبر شدم

از شما یاران جدا ماندم جدا

سوز دردم را خدا داند خدا 

+ نوشته شده در  پنجشنبه دوازدهم شهریور 1388ساعت 22:4  توسط علی  | 

فکرمي کرديم عاشقي هم بچگيست... اما حيف اين تازه اول يه زندگيست... زندگي چيزيست شبيه يک حباب... عشق آباديه زيبايي درسراب... فاصله با آرزوهاي ما چه کرد... کاش مي شد درعاشقي هم توبه کرد !!!

 

هيچ کس ويرانيم را حس نکرد... وسعت تنهائيم را حس نکرد... در ميان خنده هاي تلخ من... گريه پنهانيم را حس نکرد... در هجوم لحظه هاي بي کسي... درد بي کس ماندنم را حس نکرد... آن که با آغاز من مانوس بود... لحظه پايانيم را حس نکرد !!!

+ نوشته شده در  پنجشنبه دوازدهم شهریور 1388ساعت 17:6  توسط علی  |