|
پرنده های قفسی عادت دارند به بی کسی .....
|

ای رفیقان از شما جا مانده ام
در کویر سینه تنها مانده ام
گم شدم در ظلمت شبهای خویش
مانده ام سرگشته در دنیای خویش
یک بیابان ناله دارم در گلو
آب تلخ گریه دارم در سبو
من غریبم غربتم بی انتهاست
سینه ام با درد غربت آشناست
آتشی بودم که خاکستر شدم
شعر غربت را دگر ازبر شدم
از شما یاران جدا ماندم جدا
سوز دردم را خدا داند خدا

